تبليغاتX
یلدای تنهای تو

یلدای تنهای تو

جوری که تو حرف می زنی جوری که تو می خندی هرکاری که تو می کنی به زندگی من ارزش می بخشد

خیلی درد داشت ...آخ هنوزم داره ...وقتی دندونپزشک دید دختر بزرگ داره زیر دستش آروم آروم اشک میریزه اما هیچی نمیگه که درد داره ...فقط اشک میریزه وطوری که کسی نبینه به بهونه ی پاک کردن عرق صورتش اشکاشو پاک میکنه خندید...یه سوزن بی حسی دیگه زد خیلی درد داشت اما بعد از چند ثانیه دیگه درد نداشت اما من هنوز داشتم گریه می کردم انگار گریه هام تمومی نداشت ...آره گریه می کردم ...چون اونجا همونجایی که من خوابیده بودم منو به یاد یه خاطره خوب می نداخت خاطره ای که هرگز تکرار نشد...و من دلم براش تنگ شده بود بعد از سالها فقط همین! ...تنها دلیل گریه ی من همین بود که هیچ سوزن بی حسی نمیتونست جلوی درد شکستمو بگیره... 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:5توسط یلدا | |

 

رفته است ومهرش از دلم نمی رود  ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها       پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت12:43توسط یلدا | |

 

منو تو ای همه خوب  منو تو ای همه ناز

که چکد از نگهم بر نگهت موج نیاز

همچو دو عقربه ی گاه شماری هستیم

روز وشب در پی هم در تک وتاز پایمان بسته به هم

لیک افسوس...افسوس...سرمان بر سر یک بالین نیست

بستر سینه ام از پیکر مهتابی تو سخت خالی مانده ست دست این گاه شمار

منو تو ای همه عشق لیک یکشب سرمان بر سر یک بالین نیست

وه چه لذت بخش است ظهر این گاه شمار

با همه تاب وتبش و از آن زیباتر حالت نیمه شبش!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت12:42توسط یلدا | |

 

 

سلام ...

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

صدبار دوستت دارم  هزار بار دوستت دارم

اگر همه ی این صفحه را پر کنم از این جمله ی دوکلمه ای باز هم کم است

همه ی حرفها نگاهها و عشق ها در این دو کلمه ی جادویی نهفته است

این صادقانه ترین صمیمی ترین و باشکوه ترین چیزیست که دو آدم می توانند به هم بگویند

صدبار هزار بار و برای همیشه ی عمر به تو می گویم دوستت دارم

آخ که هرچه بیشتر می گویم دوستت دارم انگار که بیشتر دوستت دارم

انگار که با هر بار گفتن این کلام جادویی معنای تازه ای در آن ریخته می شود

انگار که همه ی سلول هایم با هم می گویند که دوستت دارند

گاهی خودم هم از این همه عشق دیوانه وار به هراس می افتم

گاهی از این که انسانی بتواند این همه عشق را با خود حمل کند به وحشت می افتم

آخ که نمی دانی یعنی نمی توانی بدانی که چقدر دوستت دارم

حیف که دوست داشتن را نمی توان متر کرد یا توی ترازوگذاشت

حیف که نمی شود از دوست داشتن عکس گرفت و آن را قاب کرد

حیف که هیچ منطقی نیست تا با کمک آن بتوان ثابت کرد

که عشق به تو چقدر بیشتر از عشق مجنون به لیلیست

دوست داشتن را نمی توان معنا کرد

نمی توان نوشت نمی توان نقاشی کرد

نمی توان نگاه کرد

دوست داشتن را فقط باید نوشید

باید حس کرد باید بویید باید گفت بی آنکه کسی حتی معشوقت معنای آن را بفهمد

باید سوخت باید دود شد

باید پروانه شد باید پروانه شدباید پروانه شد باید پروانه...

 

 

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما...گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری...نه ز دیار ودیاری...

باری!برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک! در دل من همه کورند وکرند

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم می گوید که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

ابرهای همه عالم شب وروز در دلم می گریند...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت18:41توسط یلدا | |

 

به نام خداوندگار عشق به نام خداوندگار تمام روزهای تنهایی به نام خدای خوب خوبی ها وبه نام خدای مهربون  مهربونی ها

 به نام خدای  ...راستی خدا هم تا حالا عاشق شده ؟عاشق کی؟خوش به حال کسی که معشوق خدا باشه

 میگن که همه ی ادما معشوقه ی خدان اما دروغ میگن حتما یکی هست که خدا بیشتر از همه دوسش داره

 یعنی اون کیه خوش به حالش ومن تنهای تنها امیدم به مهر خداست آخه خودمو گول زدمو گفتم حتما من اون معشوقه ی خوب خدام

 میدونی چرا دست به همچون کار احمقانه ای زدم چون خدا تنها کسیه که

 وقتی بهش خیره میشم نگاهشو ازم نمیگیره

 وقتی از دوست داشتنو عشق باهاش حرف میزنم نمیگه احمقانست

 وقتی از وصال میگم نمیگه محاله 

  ووقتی بهش میگم  دوسش دارم بهت زده بهم زل نمیزنه

 ووقتی ازش میپرسم دوسم داری یا نه  ؟نمیگه نه

 وتنها عاشقیه که همیشه کنارمه واقعیت داره توی خوابمه توی بیداریه

 همه جا هست خدا عاشقی نیست که فقط یه رویا باشه در کنار او بودن رویا نیست 

حالا فهمیدین چرا و چقدر تنهام ؟تنهای تنها با داشتن عاشق بزرگ و خوب و مهربون و خوشکلی چون خدا!

 پس شروع میکنم به نام اون خدای مهربونی که منو با تموم بدیام تنهانمی ذاره

 و من دوسش دارم شروع میکنم به امید اون خدایی که چشم بهم داده تا بتونم گریه کنم

گوش داده تا بتونم دوست ندارمای دیگرونو بشنوم

 دست داده تا از غمامو دردامو بدبختیام بنویسم

 پا داده تا بتونم زیر بارون قدم بزنم که هیچکی اشکامو نبینه و....

و یه قلب بزرگو مهربون بهم داده تا بتونم عاشق بشم     

و یه صبر ایوب تا بتونم شکست در عشقو بپذیرم وتنهایی رو باور کنم

 اما خدای خوبیه که در برابر همه ی اینایی که بهم داده هیچی جز خوب بودن ازم نخواسته

و من دوسش دارم که بهم اجازه داد تا عاشق باشم

 و حالا با افتخار جلوی ادمایی که میگن چه بی احساسی سرمو با لا بگیرمو

 بگم من هم یک روز عاشق بودم عشق  تجربه ی شیرینی بود

 که به من خواندن و نوشتن عاشقانه اموخت پس اجازه بده بگم

 با دستای تو مینویسم برای تو پس تمام اینها تقدیم به تویی که

 هیچوقت نه دوسم داشتیو نه فهمیدی دوست دارم

              

                                                                                                                          

 

داره بوی ماه رمضان میاد...اذان صبح ...لحظه ی اذان مغرب و نزدیک شدن به افطار...

خدایا اینبار بلندتر از همیشه ...سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم....

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت17:55توسط یلدا | |

 

 

دلم میخوادبنویسم برای خوشبخت شدنت دعاکردم شبایی که با چشمای بارونی  تاصبح روی حیاط قدم میزدمواز خودم میپرسیدم من از اونی که دوسش داری چی کم دارم ؟به آسمون نگاه میکردمو از خدا میخواستم به تو بهترین بهترین ها رو بده  بهت چیزی بده که به عزیزترین عزیزش داده خواستم بهت دل بده دلی که توش  عشق باشه و عشقی که مال من باشه شبایی که چشای اشکیموبالشت خشک میکرد تا صبح برات دعا میکردم دعا میکردم بهترین بهترین ها روداشته باشی دعا میکردم خوشبخت باشی خوشکل زندگی کنی من ...من...هیچوقت ازت نخواستم دوسم داشته باشی...خودت بگو خواستم؟اصلامیتونستم ازکسی که تمام دنیای منوتسخیرکرده بودبخوام دوسم داشته باشه ؟من شهامت رودرروشدن باهاتو نداشتم...امادلم میخواست بدونی دوست دارم این توقع زیادی نبود ...توتمام دنیای من بودی ومن در عوض فقط میخواستم بدونی دوست دارم نه...توقع زیادی نبود... آره دلم میخواد بگم برای خوشبخت شدنت دعا کردم ... دلم میخوادبگم بعدازرفتنت هیچ بار دیگه دعات نکردم ازوقتی دلمو شکستیورفتی دیگه واست دعانکردم سپردمت دست اون خدایی که نمیدونم چه مصلحتی!!!!!!!!توی نرسیدن من به تو میدید.. ومن بعد رفتنت دیگه واست دعانکردم سعی کردم فراموشت کنم ازاون روز دیگه از خداچیزی نخواستم...توروازم گرفت تا زندگی قشنگی بهم بده...ومن فراموشت کردم...واین قشنگترین اتفاق زندگیم بود ومن با خودم میگم تو اونی روکه دوسش داشتی نتونستی خوشبخت کنی اونوقت من دلم میخواست منو که دوسم نداشتی خوشبخت کنی؟.

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت19:19توسط یلدا | |

 

تقدیم با عشق به عزیز رفته از دست بهار نازم...

تولدش مبارک...تولدش هزاران بار مبارک...

بازم مثل هر سال فقط می تونم بگم تولدت مبارک

می دانی چقدر خوشحالم که به دنیا آمدی؟که تو را دارم؟

گاهی وقتها فکر می کنم تو فقط به خاط من به دنیا آمدی

به خاطر اینکه من تنها نباشم...

دلم می خواست امسال برای تولدت بهترین بهترین ها روبهت هدیه می دادم

اون چیزی که کمترکسی داره!ولی نمی دونستم چی؟

می خواستم یه چیزی باشه که حالاحالاها تموم نشه

دلم میخواست یه مشت زندگی برات بفرستم !

یا برم تو آسمونو یه سبد بزرگ ستاره برات بخرم

دلم میخواست به خورشید التماس کنم روز تولدت دائم بتابه

این بار داغتر از همیشه گرمتراز تابستان

دلم می خواست ماه رو راضی کنم اگه میشه حتی یه بار اون هم به خاط تو به خاطر من

خورشید رو مجبور نکنه که بره تا من بتونم روز تولدت روطولانی تر از همیشه جشن بگیرم

ولی بیشتر از همه ی  این آرزوهای قشنگ دلم می خواست امروز کنارت بودم کنارم بودی

اونوقت تمام دنیا مال من میشد دیگه نه به خورشید التماس می کردم نه منت ماه رو

میکشیدم

اونوقت از صمیم قلبم از ته ته دلم داد می زدم و می گفتم که چقدرخوشحالم از اینکه به دنیا

اومدی

از اینکه هستی!!!!!! تا من تنها نباشم!!!!!!متاسفم بهارم که دیگه نیست....

دلم می خواست همه ی ستاره ها روبرای تولدت دعوت می کردم که همه ی ادما بدونن

 امروز تولدته

دلم می خواست با اینهمه فاصله ای که بین ما کشیدن ازتو تا من برات شمع روشن میکردم

 تا برای خاموش کردنشون هم که شده مجبور شی بیای اینجا اونوقت دیگه نمی ذاشتم بری

بهارم میدونستی داداشت دیروز۲ساله شده...

دیشب فرشته ها روی کیک تولدش ۲تا شمع خوشکل گذاشتن ...تو رو نمیدونم چند تا شمع

 گذاشتی....

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت20:3توسط یلدا | |

 

آنهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند نمی دانند پاییز همان بهاریست که عاشق شده

است !

 

 

به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه در یاد

         ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته بر باد

             وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

                   زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

                        به تو از تو می نویسم ای عزیز رفته از دست

                    ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به قصه پیوست

               به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

         که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد

 

ای همیشگی ترین آه ای دورترین

سوختن کار من است نگرانم منشین

راست می گفتی تو دیگر اکنون دیر است

دوستی ودوری آخرین تدبیر است

راست می گفتی تو باید از عشق برید

از چنین پایانی به سر آغاز رسید

تو وخورشید بلند منو شبهای قفس

بعد ازین با خود باش...

یاد تو مارا بس...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت15:7توسط یلدا | |

 

 

 

توشبستون چشمات پای پله های پلکت مچ مهتابو می گیرم

 

اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو می میرم

 

اسمتو به خاطراتم وصله می کنم میدوزم

 

من به هر رعد نگاهت گر می گیرم ومی سوزم

 

زخم خورشیدی تن رو با شب وشبنم می بندم

 

اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم

 

اگه روز وخواسته باشی شبو تا تهش می نوشم

 

می زنم به آب وآتیش با خود خورشید می جوشم

 

گل نیلوفر آبی پشت پلک من می خوابی؟؟؟

 

می شی خورشید خصوصی که فقط به من بتابی؟؟؟

 

                               گل نیلوفر آبی پشت پلک من می خوابی؟؟

 

                            می شی خورشید خصوصی که فقط به من بتابی؟؟

 

 

 

به دنبال محبت بودی ای یار

 

       دلت با بی وفایی شد گرفتار

 

               تورو من هرچی آزردم

 

                      به روزت هرچی آوردم

 

                               تو باز عاشقتر از پیشی

 

                                    داری عاشقترم می شی...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت10:57توسط یلدا | |

 

بعضی ها وقتی دلشون میشکنه به فکر دلشونن نه بعضی ها !

 

بعضی هام وقتی دلشون میشکنه به فکر بعضی هان نه دلشون

 

 

 

 

هنوز بین یکی بود ویکی نبود قصه ی دلم گیر کرده بودم...

 

عاشق بودی ونفهمیدم ...حرف زدی ونشنیدم...گریه کردی وحس نکردم....

 

تو میون داستان گنجشک اشی مشی قصه مون از این شاخه به اون شاخه می پریدی ..

 

.اما من هنوز داشتم به نون اضافه ی بین یکی بود ویکی نبود فکر می کردم...

 

زود عاشق شدمو دیر درک کردم دیر عاشق شدیوزود درک کردی

 

هردو عاشق بودیم یکی گنگ وسر در گم یکی محکم ومطمئن...

 

از مهر گفتی نفهمیدم ...از عشق گفتی نشنیدم...از صداقت گفتی درک نکردم ...از عشق...

 

فقط عشقو فهمیدم....

 

تو به قصه ی ما به سر رسید رسیدی ومن هنوزم بین یکی بود ویکی نبود حیرون بودم...

 

تو خسته شدیو گنجشک عشقت پر زد چون به خونش نرسید ...

 

ومن امروز تازه معنای نون بین یکی بود ویکی نبود رو فهمیدم آره معنای اون نون تو بودی...

 

 

 

 

 

 

یادش به خیر...یادت میاد همون روز رو؟روز اول رو ؟چه قدر عاشق بودم !

 

چقدر خوشبخت بودم !

 

یادت میاد اون روز بارون میومد ؟یادت میاد وقتی پرسیدم

 

 اگه عشق اینقدر قشنگه چرا پس آسمون گریه می کنه؟

 

گفتی حسودیش میشه!

 

چه قدر ترسیدم میدونستم این آسمون بلاخره کار دستمون میده

 

گفتم عیب نداره هر جور شده میرم وبه دونه دونه ی ستاره هاش دخیل می بندم

 

 و یه آسمون نور واسه شبهامون نذر میکنم

 

 شاید کاری به کار ما نداشته باشه ولی فایده نداشت !

 

گفتم میرم پیش خود خود خداو شکایت آسمون حسودو پیشش میکنم

 

 ولی بازهم فاید ای نداشت

 

حالا خیلی دیر شده هنوز م که هنوزه اسمون داره گریه میکنه

 

کاش میتونستم یه جوری آرومش کنم

 

اگه همینجوری گریه کنه همین دو تا خاطره ی با قیمونده ی  ما رو هم آب میبره

 

اونوقت دیگه هیچی نداریم که بهش دل خوش کنیم

 

دیگه نه جایی هست که توش خاطره بفروشن

 

 نه تو هستی که برام از زیر سنگم که شده خاطره بخری!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

باید بدانی که نمی توان محبوب همگان شد محبوب همگان شدن ایده آل است اما عملی نیست

 

چنین ایده آلی در عالم خاکی بدست نمی اید عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

می توان آلویی شوی رسیده و درشت و آبدار اما فراموش نکن هستند

 

 کسانی که آلو دوست ندارند باید این را نیز بدانی که اگر بهترین آلوی

 

جهان هستی و محبوب تو آلو دوست ندارد

 

 توان آن را داری که سیب شوی اما فراموش نکن

 

 که اگر سیب شوی بهترین سیب دنیا نیستی

 

 در حالی که میتوانی بهترین آلوی دنیا باشی

 

باید بدانی که اگر تصمیم گرفتی سیب باشی سیبی در رده ی دوم خواهی شد

 

 زیرا تو اساسا آلو هستی نه سیب

 

بنابراین این خطر وجود دارد که محبوب تو روزی بدنبال بهترین سیب دنیا بگردد

 

وکسی دیگر که این خصوصیات را دارد انتخاب کند

 

 آنگاه تلاش خواهی کرد که بهترین سیب دنیا باشی و این غیر ممکن است

 

شاید روزی دوباره بکوشی که بهترین آلوی دنیا باشی و این ممکن است!

 

 

 

 

 

الان فهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکم ترین زنجیر دنیاست!!!!!

 

ای کاش تمام کودکی هایم را بازی دیگری را به جای عمو زنجیر باف انتخاب می کردم

 

آن عموی خیالی آن روزها امروز خودش را جوری نشانم داد

 

که فکرش را هم نمی کردم

 

با خود گفتم که ای کاش نه من میگفتم ونه او می بافت زنجیر بلندورها نشدنی عشق تو را!

 

یادم باشد هر بار کودکی را در حال بچگی کردنش دیدم

 

بگویم تو را به خدا هیچ کس عمو زنجیر باف بازی نکند

 

یا لا اقل کسی عمو نشود!!!!!!

 

واگر شد در جواب زنجیر مرا بافتی هیچ کسی بله نگوید!!!!

 

چون مثل من می شود ...صاحب بلند ترین زنجیر دنیا.........!!!!

 

 

 

 

        

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت15:17توسط یلدا | |