سلام...میخوام امشب واسه عیدم که شده یه آپ کنم در مورد خودم...احساسم گذشته هام...
همه ی گذشته هام خلاصه شده توی یه کمدکوچیک که به درش یه قفل بزرگ زدم و کلیدشم به دسته کلیدم که همیشه توی یکی از جیبای کوچیک کیف کتونم قایمش کردم وصله...راستش اون قفل خیلی بزرگ رو واسه کمد باشگاه که هوگووساق بندو مچ بندو کلاه تکواندوم رو توش میذاشتم گرفته بودم...اما حالا که با فشار درسا کمتر سر به باشگاه میزنمو حسابی فرمارو یادم رفته وسایلمو آوردم خونه و ...بگذریم...همیشه من تفره میرم واسه گفتن اصل مطلب...دست خودمم نیست...اما خاطره هام توی اون کمدکوچیک با یه قفل خیلی بزرگ که کلیدشم ته یه کیفه به چه درد من میخوره...باخودم گفتم بزار کمدو باهمه ی خاطره هاش بزارم در خونه یکی ببره...دلم نیومد...21سال زندگیمو بدم دست کی؟...امسال شب یلدا میخوام همه ی گذشته هامو بسوزونم...آره تعجب نکنین...از بچگیام فقط عشقو شکستو یادم میاد...از بچگیام فقط دوران پر از احساسو اضطراب نوجوونیامو یادم میاد...8سسسسساااااال عاشق بودنموو سالهای طولانی بعدش واسه فراموش کردن اون 8سال جنونو...یلدا میخوام همه چیزو فراموش کنم واسه ی همیشه همه ی کسایی که دوسشون داشتمو یه روز نفسم بودن...اما رفتن تنهام گذاشتن...دلبستگی دلخستگی اعتماد اعتقاد خیانت عشق علاقه تنهایی جدایی شکست....از گذشته هام فقط همینارو یادمه...امشب خونه ی داداشم اینا بودیم اونم بود طوری باهاش رفتار کردم که انگار نمیشناسمش نه قولی نه قراری...نه یلدایی...هیچی...انگار نه انگار که 30ام قراره یه چیزایی عوض بشه...امشب هرچی فکر کردم هرچی از توی اپن بهش نگاه کردم دیدم باید فکر کنم...اون منو دوس داره منم دوسش دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...من حاضرم تا آخر عمرم با کسی زندگی کنم که از نظر خانواده م مرد زندگی نیس؟...من میتونم درسش کنم؟...باید باهاش حرف بزنم....من به فرصت بیشتری احتیاج دارم!!!!
هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه اما همش میخندم...من خوشحال نیستم اما میخندم...من بغض دارم اما میخندم...من با خنده اشک میریزم...من باخنده عصبانی میشم...من باخنده دعوا میکنم...من با خنده قهر میکنم ...باخنده آشتی میکنم...با خنده حرف میزنم...باخنده اعتراض میکنم ...باخنده تایید میکنم...باخنده سکوت میکنم...میپرسم جواب میدم...من ادم خنده رو یاشوخی نیستم...من دیوونم......با خنده عاشق میشم...با خنده شکست میخورم غم میخورم جدا میشم...به خاطر همینه که هیچوقت تا خودم نگفتم هیچکی نفهمید کی خوشحالم کی غمگینم کی عاشقم کی تنهام...هیچکی نفهمید من کیم؟؟؟؟...چه جوریم؟؟؟؟...مشکل من این بود که هیچکی نتونست منو بشناسه...
من چه جور دخملیم؟![]()
دو تا اسم خوکشل یکی پسر یکی دخمل بگین...
آخه چیزی به تولد نی نی مون نمونده...من میگم اگه پسر بود پرهام اگه دخمل بود ماهین خواهرم میگه اگه دختر بود بهار...داداشم میگه اگه دختر بود آرزو پسر بود امید
عروسمون با من بیشتر موافقه میگه هرچی شما بگین![]()
شما چی میگین؟؟؟؟![]()
![]()
تورو ساختم با اون برفا آدم برفی
تو اون شب اومدی دنیا آدم برف
شبی که عمرش از هر شب درازتر بود
به اون شب ما میگیم یلدددددااااااا آدم برففففی
همه انگار پی اونن که کم دارن
تو بودی عاشق گرما آدم برفی
تو بودی عاشق گرما آدم برفی
تو بودی عاشق گرما آدم برفییییییییییییی
منم مث آدم برفیم شب یلدا متولد شدم اون عاشق کسی بود که آبش کرد یه چیزی شبیه قصه ی عشق من...
امسال قراره جشن تولدم خونه ی داداشم اینا باشه...
عروس نانازمون اصرار داره...
اما من دلم میخواس پیش کسی باشم که ...فقط یه اسم خوبه برام یه حس خوب یه تجربه ی خوب...تجربه ای که با هیچکی جز او نداشتم نخواستم داشته باشم خداخودش شاهده...امسال...شب تولدم مصادفه با پیوند من کسی که اونجاس...قراره همیشه کنارم باشه همه رو راضی کرد با همه جنگید...نمیدونم هنوز دلم پیشش نیس...هنوز به خودم به دلم که جایی گیر نباشه اعتماد ندارم...
کاش یه کم عقب می افتاد...کاش به هردومون اجازه فکر کردن میداد...باید باهاش حرف بزنم...
همینطور که داشتم تایپ میکردم (توی مجتمعم الآن)…یکی از دخترایی که صداش منو یه حالی میکنه صداش بدجوری شبیه زهراست!!!!...به یکی از دوساش زنگ زد…نمیدونی چقد ذوق کرده بود…من دختر حسودسی نیستم اما بغض کردم بد جورم!...خیلی خودمو کنترل کردم با خودم گفتم چرا من یه دفعه همه ی عزیزامو از دست دادم کسایی که دوسشون داشتمو …آخ دلم واسه اونروزایی که با تلفن بی تلفن کلیباهم دلو دلبری میکردیم تنگ شده …خستم…مغزم هنگ کرده…هنوز 54صفحه دیگه مونده!...من تا کی باید اینجا باشمو صدای این دخترو بشنومو قه قهه خندیدنشو هان؟؟؟؟؟….تا آخر شب…12!...آی کاش فردا صبح دیگه کلاس نداشتیم ای بمیری استاد که همه چیزت با آدمیزاد فرق میکنه…اااااه…دیوانه…امروز آموزش نانو داشتیم ….استاد از تهران دعوت کرده بودن بدبختو یکی از استادای دانشکده از کلاس اندئاخت بیرون فکر کنین این برگرده تهران قراره در مورد دانشگاه یزد چی بگه!!!!!...واقعا که…
وقتی کارم تموم شد حتما خبرتون میکنم همین امشب…
من تمومش میکنم...

ولش کن...هیچی
نی نی ما چه شکلی میشه؟

درد دل های نی نی کوچولو
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما درسطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم وزیاد نزدیک نشیم
به اون سگ های قشنگ غریبه ای که خدا بهمون داده نوازششون کنیم
خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
یا مامان داره اشتباه می کنه،یا اگه نه،خدا.

جالبه!...وقتی حرف ناحسابی میزنی بهت میگن قرص خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟...وقتی حرف حساب میزنی میپرسن بازم قرص خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟...وقتی خوشحالی میخندی سرحالی با شک و تردید میگن فکر کنم دوباره قرص خوردیا....وقتی گریه میکنی غمگینی آرومی با عصبانیت میگن دوباره قرص خوردی نه؟؟؟؟؟...نه...نه....نه....زهرا ...من بهت دروغ نمیگم...من سر حرفی که میزنم میمونم...این یه هفته ای که آنفلانزا انداختم حسابی ضعیف شدم هم از نظر روحی هم از نظر جسمی...نه دانشگاه رفتم نه باشگاه نه حرفی نه خنده ای نه گریه ای...البته امیدورام واسه میانترم سه شنبه سرحال شمو برم سر کلاسام...آنفولانزاخوب میشه حال من خوب میشه واسه اونی دعا کنین که دردش درمون نداره...یه جایی خوندم که دعا درمان هر دردیه پس واسه اونی که دردش هیچ درمونی نداره دعا کنین... دیشب به زهرا هم گفتم...هیچ چیز منو خوشحال نمیکنه ...هیچ چیز...دنبال یه تلنگرم که زندگیمو زیرو رو کنه...یه بهونه واسه خندیدن...

